امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

چاکلت کیک

94-10-17 این پست مربوط به جمعه 11 دی ماه است. پسر م این روزها زیاد کارتون نگاه می کنی... و البته بیشتر به انگلیسی.. و از همه بیشتر فایرمن سام و پپا...گاهی هم حسابی حرفمون میشه سر این قضیه..آخه تو اصلا اهل کارتون نبودی ولی از وقتی این کارتون انگلیسی ها رو دیدی دیگه ول کن نیستی   و من گاهی واقعا به خودم بد و بیراه میگم سر آشنا کردنت با اینا..   پسر گلم آخه مامان دلش نمیخواد چشمای گلت ضعیف بشن.. هر بار تو قسمت هایی از پپا کوکی دیدی خواستی... مامان هم که زرنگ... یک بار هم با بابا سه تایی بودیم که گفتی مادر بزرگ پپا براشون چاکلت کیک می پزه.. بابایی هم گفت عطا 1 مامان بزرگ داری که اونم اهل کیک و ... نیس...
17 دی 1394

یلدا 94

94-10-2 پسر گلم امسال هم مثل هر سال شب یلدا کنار باباجونی گل دور هم بودیم و شب خوبی داشتیم..برای پدرم آرزوی سلامتی و طول عمر دارم ... ژله هایی که من درست کرده بودم.... پسر گلم و ستایش جونی... جای محیا جونی تو عکس ها خالیه حسابی سرما خورده و حال ندار بود.. پسر گلم که حسابی شیطون شده.. و این هم کادوهای پسری که خالجون براش خریده به مناسبت یلدا..  و اینم پسری خسته من ...تو اولین شب زمستون... عزیزکم سایه باباجون بالای سر همگی مون ایشالله...  امیدوارم خوشبختی تو تک تک لحظه های زندگیت سایه افکن...
2 دی 1394

روزهای پایانی پاییز

94-9-29 نازنین مامان سلام...گل پسرم آغاز 46 ماهگیت مبارک.دیگه ماشالله حسابی برای خودت مردی شدی عزیزم. این روزهای سرد و بارونی برفی مونو کنار هم میگذرونیم بیشتر تو خونه البته و بیشتر بر مبنای آموزش حال از هر جنبه ای.. نازنینم عاشق اینی که بری مهد.. ایشالله سال بعد حتما اسمتو می نویسیم.. چند روز پیش تو مدرسه محیا جونی براشون جشن یلدا گرفتن و تو با دیدن فیلمش مدام ازم سوال می پرسی..  خب بریم سراغ عکسای ماهت..پسری هنوزم کیک مامان پز دوسته  داری برام آشپزی می کنی..  خمیر بازی خونگی و بازی.. فعالیت هامون تو خونه.. اواسط...
29 آذر 1394

بازی و بازی

94-9-9 یکی از بازی های این روزهای پسری شده مامان و بچه بازی....حالا این وسط بچه کیه؟ من..  بله دیگه کارم در اومده ... از صبح تا شب من بچه شما هستم و منو مدرسه میبری..از مدرسه میاری.. برام غذا میپزی.. اینجوری دیگه.. حتی بیشتر وقتا دیالوگامم تو میگی..  تو این بازی هامون منم بیکار نیستم هااا. سعی میکنم به بازی هامون جهت بدم.. مدرسه بازی مون با کتاب خوندن و شعر و .. میگذره. خلاصه عزیزکم آشپزی داریم .. معلم و شاگرد میشیم..دزد میشی و من بچه باید بترسم.. گاهی آقا دزده میاد و خونمونو به هم میریزه.. خلاصه مشغولیم از صبح تا شب.. ولی گاهی واقعا مامان این شکلی میشه  این مثلا ...
9 آذر 1394

پاییزه و پاییزه

94-9-7 شاهزاده من... عزیزکم این هم مربوط به ماهگرد قبلیته.. و گاهی که با مامان نماز میخونی ...   و تولد محیا جونی تو خونه باباجون....  و کادوی پسرم به دختر خالش یا به قول خودت دوستم.. و اینو هم که خاله جونی هم برای محیا و هم برای تو خریده بود...خاله جون ها همیشه حواسشون به پسملم هست.. 1 امیر عطا 3 سال و 8 ماه و 13 روزه ست. گل مادر شب هات آروم و پرستاره..رویاهات رنگی و شیرین.. ...
7 آذر 1394

چتر پسرم

94-9-7 پسرم کلی عاشق چتری..مامان 1 چتر داشتم مال بچگیام که برام خاطرات خوبی داشت.. حدود 2 سال پیش تو باهاش کلی بازی کردی و آخر سرم شکوندی...و مدام میگفتی چتر بخریم  برام. و من با اینکه فکر میکردم که بازم بشکونی بهت قول دادم بارون که بباره بخرم برات و... تا اینکه 1 روز بارونی که از قضا تعطیل رسمی هم بود سوار ماشین بودیم و قرار بود منو بذارین مراسم و شما با بابایی برین که یهو گفتی "امروز برام چتر میخرین؟؟ آخه بارون می باره!!" و من یاد قولم افتادم و از اینکه نشد همون روز به عهدم وفا کنم ناراحت شدم ولی 1 روز باهم رفتیم و برات به انتخاب خودت این چتر خوشگلو خریدیم...مبارکت باشه پسرم... پاییز 94...
7 آذر 1394

عاشورای 94

94-8-5 پسرم این عکس ها مربوط به عاشوراست...خونه حاج بابا.. که نهار دارن برای آقایون... و سوم امام هم برای خانوم ها که تو اونروز پیش بابایی بودی . و اینجا هم پسرم حسابی جوگیر شده و داره با عزاداری تلویزیون همخوانی می کنه.. البته شال کمر هم بستی و خودت رو هم "آقا دسته" خطاب می کنی.. و یکی از بازی های این روزهات.. دکتر بازی.. و عمل کردن که حتما باید باشه... پسر نازنینم خیلی دوستت داریم... روزهات پر از شادی.   ...
5 آبان 1394

مدتی پیش...

94-7-28 نازنینم واقعا که عمرمون با چه سرعتی داره میگذره...  گل پسرم 42 ماهگیتم پشت سر گذاشتی.. برات همیشه آرزوی خوشبختی دارم.. خدارو شکر با همه اتفاقات تلخ امسال مکه خالجون اینا به سلامت برگشتن و خدای مهربونو شاکریم از این بابت.. بریم سراغ عکسات که از تابستون هست تا این روزهامون که به قول خودت مرد شدی و با بابایی میری هیئت.. مرد کوچولوی مامان.. فدای مردونه حرف زدنت که گاهی جوگیر میشی و صداتو کلفت می کنی و حرف میزنی برامون..  از بازی های پدر و پسری.. از بازی هایی که گاهی خیلی دخترونه میشهههه خونه خالجون.. شما و پسر خاله علی که حسابی از برگشت...
28 مهر 1394

به رنگ عطا

94-6-18 نازنینم دیگه چیزی از تابستون هم نموند و به پایان سه و نیم سالگی تو.. عزیزکم روزی میاد که ایشالله من و شما این روزها در تدارک وسایل مدرسه ت خواهیم بود ... مادر و پسری. امسال محیا برای پیش دبستانی ثبت نام کرده . تو هم از خیلی وقت پیش مدرسه مدرسه می کنی..  مدام میگی جورابامو بده خودم بپوشم..غذامو خودم.. این کار خودم.. اونکار خودم..وگرنه مدرسه نمیذارن منو!! همش ازم درباره مدرسه میپرسی..معلم..بچه ها.. امیدوارم به وقتش هم اینقدر علاقمند به مدرسه باشی گلم. خب بریم سراغ عکسا.... مهمونی هاییکه به مناسبت رفتن خالجون اینا بود... این از دسر خونه خودمون... سالاد الویه ...
18 شهريور 1394

می گذرونیم

94-5-31 عزیزکم سلام.. پسر نازنینم مامانی یکم تنبل شده.. دی ره دیر میام اینجا ولی خب آخه این روزها هم حسابی سرمون گرمهه...خاله جون آمنه داره میره مکه ایشالله و حسابی مشغولیم.. پسر منم که این روزها حسابی آقا شده و بلبل زبون.. دیگه واقعا مرد شدی....بیشتر کارات تکرار کارای باباست... تو ماشین که می شینیم تا برسیم مقصد دایم در حال ماشین روندنی...امممممممممم..اممممممم و جالب اینکه با گاز دادن های بابایی هم خودتو مچ می کنی.. این روزها همش دوسداری با بچه هابازی کنی و گاهی اگه بازیت ندن یا خسته شن و ... حسابی گریه زاری راه میندازی..آخه تو گروه دخترا تنها افتاده پسر گلم.. این پستو دارم با عجله برات می...
31 مرداد 1394